خسته که می شوم ذهنم برای رفع آن، دست به اقدامات خارق العاده ای می زند.

مثلاً برای خودش فلسفه هایی می بافد که تمام عمر حرص ننوشتشان را می خورم! 

خسته که می شوم، دلم یک سررسید گم و گور را می خواهد که تا زنده ام دست هیچ بنی بشری به آن نرسد و من آن قدر تویش از فلسفی بافی های ذهنم بنویسم که بعد ها از من به عنوانی فیلسوفی بزرگ یاد کنند!

البته ذهنم اقدام دیگری هم می کند. مثلاً اقلب اوقات برایم داستان می سازد.

داستان منی که خسته نیست. داستان منی که هیچ جایش درد نمی کند! داستان منی که من نیستم..

معمولاً یکی دیگر است که بخشی از من را که دوست دارم تجربه کنم، او به جایم زندگی می کند!

داستان منی که قلبم سنگین و له شده نیست..

اصلاً وقتی خسته می شوم، شبیه به عاشق هایی می شوم که گاهی الکی می زنند زیر گریه و یکهویی بی تاب می شوند.

ذهنم هم دوست دارد؛ این را که شبیه عاشق ها باشم را می گویم!

خجالت می کشد مستقیم به خودم بگوید؛ این را وقتی می فهمم که توی نصف بیشتر داستان هایی که برایم می سازد، عشق را می بینم.

خنده دار است. حتی ذهنم هم دوست دارد عاشق باشم اما من آن قدر مشغله دارم که عشق را نمی توانم هیچ جای زندگی ام جای بدهم و گاهی با آن بروم و یک استکان چای ترجیحاً با عطر و بوی هل بنوشم!!

عشق و عاشقی توی همان داستان های ذهنی ام و فقط برای رفع خستگی خوب است.

شاید در آینده ای که من نیستم، کسانی پیدا بشوند که نیمی از داستان های پر حس و عشقی که ذهنم برایم ساخته و من از سر حماقت بعضیشان را ثبت کرده ام، را بخوانند و بعد هم پیش خودشان بگویند که چه نویسنده ی فوق العاده ای بود!

اصلاً در آینده ای که نیستم، چیز هایی از من می مانند که مرا شخصیتی به شدت عاقل و هوشیار به زمان خود و خوب نشان می دهند، اما خب..

خودم می دانم که همه ی این چیز ها حاصل خستگی ام هستند!

من یک فیلسوف داستان ساز خسته ام که ذهنم برای رفع خستگی، عشق را برایم نمایش می دهد و خودم خوب می دانم که وقتی خوبم، وقتی دیگر خسته نیستم، وقتی سرم از شدت مشغله ها آرام می گیرد، آن وقت..

آن وقت تمام آن نمایش های عشقیِ ذهنی می شود یک حسرت که به مدتی کوتاه از چاه دلم بالا می زند!

منبع : سررسیدِ احتمالاً گم و گورِ یک ذهن بی مار و بیدار!یک یادداشت قدیمی
برچسب ها : داستان ,ذهنم ,خسته ,برایم ,هایی ,عاشق ,ذهنم برای